مؤلف مجهول / عبد الجبار خجندي
پيشگفتار 40
تنكلوشا ( ملحق : مدخل منظوم واحكام علم النجوم للخجندى )
مرا گفت زرتشت : « اندُه مدار * كه اينها نيايند با من به كار نگهدارِ من ايزدِ داورست * نترسم ز هر بَد چو أو ياورست تو مآنديش اى مادرم از ددان * اگر چند هستند يكسر بَدان » چو گفتارِ زرتشتم آمد به گوش * روانم ز گفتارش آمد به هوش يكى كوه ديدم همانگه روان * كه آمد فرود از بلند آسمان كه خورشيدِ تابان از أو ميدميد * مر آن ابرِ تاريك را بردريد چو نزديكتر گشت آن روز پاك * جوانى برون آمدش از مغاك جوانى چو ماهِ دو پنج وچهار * ابا فرّ وبا بُرز ، جمشيدوار يكى شاخ در دستش از روشنى * كازو سوختى بيخِ اهريمنى به دستِ دگر ، نامهء دادگر * گرفته جوانمردِ نيكوسير درآمد به كردارِ بادِ خزان * ددان پيشِ أو همچو برگِ رزان بينداخت سوىِ ددان نامهاش * برآمد ز انداختن كامهاش ددان جمله ز آن خانه بيرون شدند * ز عالَم تو گفتى كه مكنون شدند سه دد بازمانده از ايشان دلير * ز گرگ وپلنگ وز درّنده شير جوان چون مر آن هر سه دد را بديد * بيامد به نزديكِ ايشان رسيد همانگه زد آن شاخكِ روشنى * مر آن هر سه دد را ز كبر ومنى شدند آن ددان جملگى سوخته * وَاز ايشان يكى آتش افروخته » زراتشت را برگرفت آن جوان * برِ مادرش بُرد هم در زمان بر اشكمّ مادر نهادش دُرست * بر أو بردميد وشكم باز رُست به فرمانِ دارندهء دادگر * نيامد به زرتشت از ايشان ضرر به دغدوى گفت آنگهى آن جوان * كه : « از هيچ دشمن مترسان روان ز هر اندُهى جانت آزاد دار * بدين پورِ نازاده دل شاد دار كه دادارِ عالَم نگهدارِ اوست * جهانى بر اميدِ ديدارِ اوست